من رفتم تا روزگاری دیگر
بازخواهم گشت حتما
دنیا خیلی کوچیکه
یاعلی
Archive for آگوست, 2008
خداحافظ
Posted in عمومی on آگوست 14, 2008 | 2 Comments »
فکرم خوب چیزیه
Posted in داستان on آگوست 3, 2008 | 2 Comments »
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم [...]