آمدم جانم به قربانم رساندی نازنین کمتر بیا!
بی وفا حالا که ایرانسل خریدم ،خط یزد و بی خیال.مرده شور فرجه و دلشوره های دولابی و….
قصدم از نوشتن ،نوشتن بود با هر بن مایه ای که دوست داشتم طنز باشد تا فکاهه.نه قصدم طنز آوانگارد بود نه نوشته هایی از سر نوستالژی.
دوست شفیقم حجت خان قبل از اتفاق ناگوار دلدادگی اش از من خواست بنویسم و آمدم .اینجا را خانه ی حقیقی نه سرای مجازی دانستم.اما یکی دیگر از دوستان پیامکی طومارانه ارسالیدند و خواستند زحمت کم کنم.باشد می روم.هر چند به رگ یزدیمان بر می خورد فراوان.اما عرصه را می گذارم برای آنها که دوست ندارند “بالماسکه”بمانم.اگر خواستم “نیروانا”باشم.حقیقتا جز رویایی شیرین نبود در اندرونی سلولهای خاکستری مغزم!وگر نه ما کجا و این عتابها کجا.
اینجا همه با هم دوستیم ولی هی باید مصاحبه پس بدهی.عین مصاحبه ی دکترا.
تا روزی که به توسعه ی انسانی برسیم.
یا لطیف .
ارادتمند :نیروانا
سلام نیروانای عزیز! نیروانا، مهری، حسن یا ثریا، مجازی یا حقیقی، فرقی نمی کند…ما می خواهیم که باشی… مهم این است …
پس نوشته ات تقدیم به شاعرانه ها چه شد؟
نیروانایی که من حسش کردم با پیامکی طومارانه ما را با جای خالی اش تنها نمی گذارد…رگ یزدی؟! به خاطر همان رگت، بمان لطفا…منتظر نوشته های دلنشینت هستیم
یک علامت سوال بزرگ در مغزم نقش بسته است… جوابش مهم نیست مهم اینست که میخواهیم بمانی…
«وقتی از من چیزی می خوانی،من را یک پیر مرد دوست داشتنی نشسته در محوطه ی پارک تصور کن»
اينو خودتون در توصيف خودتون نوشته بودين. حتما كه يادتون هست؟
هيچ كس از يك پيرمرد دوست داشتني كه حتما تو زندگيش تجربه هم زياد داره انتظار نداره كه با يك عمل كودكانه ناراحت بشه.
من نميدونم كه از شما كوچيك ترم يا نه ولي اگر هستم ببخشيد كه حرفم شايد نصيحت گونه باشه ولي اصلا خوب نيست با يك حرف جا خالي كنيد. شايد «نامه آبراهام لینكلن به معلم پسرش» كه توي ادبيات دبيرستان بود رو خونده باشيد. چند تا جملشو براتون مينويسم::«به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند…»
بازم صلاح مملكت خويش خسروان دانند….