نقل است که:
روزی مردی هادی نام به بازار میرفت که فریادی شنید از فروش اجناسی به قیمت ارزان؛ رفت از آن بین چراغی و کتابی خرید و به خانه شد؛ چراغ روشن نمود و به خواندن مشغول، چون پاره ای بخواند چنان به کتاب علاقه مند شد که در بر روی کسان بست و خود [...]
بایگانیِ می, 2008
کیمیا
ارسالشده در حکمت, داستان در می 17, 2008 | 2 دیدگاه »
مترسک
ارسالشده در حکمت در می 12, 2008 | ۱ دیدگاه »
يک بار به مترسکی گفتم :
لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای؟
گفت: لذت ترساندن عميق و پايدار است و من از آن خسته نمی شوم
دمی انديشيدم و کفتم:
درست است چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام
گفت فقط کسانی که بدنشان از کاه پوشيده شده باشد اين لذت را می [...]
آقا مستقیم(قسمت پایانی)
ارسالشده در داستان در می 12, 2008 | 4 دیدگاه »
آن روز و فرداي آن روز به سختي براي آرمين گذشت ، سوالات متعددي او را آزار ميداد .
ساعت 5 بعدازظهر بود كه آرمين ساعت خود را در كافي شاپ نگاه كرد . همان زمان دختري به طرف او آمد . آرمين براي رعايت احترام به پا خاست و با احوالپرسي مختصري براي سارا سفارش [...]
شکر نعمت
ارسالشده در حکمت در می 7, 2008 | 6 دیدگاه »
هر که قدر نعمت نشناسد، زوال آیدش از آن جا که نداند…
….
ارسالشده در دلنامه در می 6, 2008 | ۱ دیدگاه »
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقت مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت ،نکنه غصه بخوري،
من همه جا باهاتم .تو تنها نيستي ،تو کوله بارت عشق ميذارم که بگذري ،
قلب ميذارم که جا بدي ،اشک ميذارم که همراهيت کنه
و مرگ که بدوني برميگردي پيشم.
———————————————–
آقا مستقیم(قسمت چهارم)
ارسالشده در داستان در می 5, 2008 | ۱ دیدگاه »
از آن روز تا چند روز پس از آن سامان خبري از الناز نداشت و با اينكه دوست داشت صداي او را بشنود اما از تماس گرفتن با او خودداري ميكرد تا ببيند كه بايد چه تدبيري را در اين باره بينديشد .
عشق
ارسالشده در دلنامه در می 3, 2008 | 3 دیدگاه »
این عشق است که زایش می آورد و آن زاییده شده به عشق با عشق سرسبز و شاداب می شود و گرنه روز به روز پژمرده تر می شود تا می میرد .”
وقتی احساس می کنی همه ی دنیا تو را می خواهند .وقتی احساس می کنی
خداوند با همه ی [...]
قصه”مورچه خاک بسر کک بتنور افتاده”
ارسالشده در حکمت, داستان در می 3, 2008 | 3 دیدگاه »
مگن اوروزا یتا مورچه خمیر کرده بود که بره نون بپزه، یهو کَتک همسایه مرسه و مگه بیا من نونت بپزم، مورچه هم مگه بفرمائد، کتکه میاد نونش بزنه تو تنور که میفته تو تنور و میسوزه و میمیره؛ مورچه بدبختم مره میشینه سر کوچه و بنا مکنه خاک تو سر کردن. یتا کلاغ داشته [...]