نزدیک ترین نقطه به خدا
می 25, 2008 بدست خاتون
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.
نزدیک ترین نقطه به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست ، وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می کنی ، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید . آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست . تجربه ای که باید طعمش را چشید.
اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی ، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند ، همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد ، همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل و با کل وجودت اشک شوق بریزی و تا آخرین لحظه وجودت بباری.
نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر ناخواسته تو و یــا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد ، می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیاید. همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری . جایی که دلت برای او تنگ است.
زیبا ترین لحظه عمر و هیجان انگیزترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی . درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بی کرانش در قلب کوچک تو جا شده است . همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی.
آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بی کرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است و این را همیشه به یاد داشته باشید…
“ هرگاه با دیگرانید خود را خط بزن و هرگاه با خدائید دیگران را “
بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن . لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو ، وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و نیایش در محلی آرام ، دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیاندیش.
شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن . می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید روشنگر زندگی ات باشد … می خواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی … پس به او توکل کن ، دست هایت را بالا ببر ، وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی ، از او کمک می جویی ، بخواه که راه راست را به تو نشان دهد !
خودت را گم کن ، بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند ، بال هایت را باز کن ، به سوی معبود حقیقی پرواز کن . از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد ، وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی ، وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی ، آن هنگام که در گفتن ” ایاک نعبد و ایاک نستعین ” دلت شکست و صدایت لرزید ، بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد : بنده به من بگو چه می خواهی تا دعایت را اجابت نمایم. در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند . بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت می کند .
دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ، تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند . هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند . تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی….
ارسال شده در دلنامه, عمومی | 2 دیدگاه
پاسخ دهید
تا خدا دو قدم بیش نیست:
قدم اول بر سر خود نه و در قدم دوم دست محبوب گیر
خاتون عزيز! از اين لحظات فراوان داشته ام…غير قابل توصيف است…گريه و خنده در كنار هم تجربه مي شود…
.
.
وقتي سايه هاي ترديدت زير پا خرد شد، فاصله ات تا خدا، كمترين است…