مگن اوروزا یتا مورچه خمیر کرده بود که بره نون بپزه، یهو کَتک همسایه مرسه و مگه بیا من نونت بپزم، مورچه هم مگه بفرمائد، کتکه میاد نونش بزنه تو تنور که میفته تو تنور و میسوزه و میمیره؛ مورچه بدبختم مره میشینه سر کوچه و بنا مکنه خاک تو سر کردن. یتا کلاغ داشته رد مشده مورچه رو میبینه برش مپرسه”مورچه خاک بسر چرا خاک بسر؟” مورچه مگه”مورچه خاک بسر کتک بتنور افتاده”؛ کلاغه هم مره و میشینه رو یتا درخت و شروع مکنه قار قار کردن؛ درخته برش مپرسه”کلاغ قار قارو چرا قارقاره؟” کلاغه مگه”کلاغ قارقارو مورچه خاک بسر کتک بتنور افتاده”؛ درخته هم شروع مکنه به پر رختن؛ زیر درخته یتا نهر آب داشته مرفته، آبه بر درخت مپرسه”درخت پر ریزون چرا پر ریزون؟” درحته مگه”درخت پر ریزون، کلاغ قارقارو، مورچه خاک بسر، کتک بتنور افتاده” آب هم گل آلود مشه و مره تو کرت گندم، گندکه مپرسن”آب لایلون چرا لایلون”؛ آب جواب مده” آب لایلون، درخت پر ریزون، کلاغ قارقارو، مورچه خاک بسر، کتک بتنور افتاده”؛ گندما هم همه سر و ته مشن، بابا که داشته آب مبرده میبینه گندمه سر و ته شدن برشون مپرسه”گندم سر و ته چرا سر و ته؟”؛ گندما جواب مدن:” گندم سر و ته، آب لایلون، درخت پر ریزون، کلاغ قارقارو، مورچه خاک بسر، کتک بتنور افتاده”؛ بابا هم بیلش رو مزنه تو سر خود؛ پسرا بابا میان براش صبحونه بیارن میبینن که بابا بیل زده تو سر خودش، مپرسن” بابا بیل بسر چرا بیل بسر؟” بابا جواب مده” بابا بیل بسر، گندم سر و ته، آب لایلون، درخت پر ریزون، کلاغ قارقارو، مورچه خاک بسر، کتک بتنور افتاده”؛ یتا برادرا انگشت مزنه چشم اون یکی رو کور مکنه، برادرا بر مگردن خونه پیش ننه شون، ننه میبینه یتاشون یه چشیه مپرسه” کاکا یه چشی چرا یه چشی؟” کاکا جواب مده” کاکا یه چشی، بابا بیل بسر، گندم سر و ته، آب لایلون، درخت پر ریزون، کلاغ قارقارو، مورچه خاک بسر، کتک بتنور افتاده”؛ ننه هم داشته روغن پیه مگرفته ظرف روغنو میریزه رو خودش و شروع مکنه جلز و بلز کردن؛ کدخدا سوار خرش بوده داشته رد مشده صدا ننه رو مشنوه؛ مپرسه” ننه جز وبز چرا جز و بز؟” ننه جواب مده”ننه جز و بز، کاکا یه چشی، بابا بیل بسر، گندم سر و ته، آب لایلون، درخت پر ریزون، کلاغ قارقارو، مورچه خاک بسر، کتک بتنور افتاده”؛ کدخدا هم مگه نه مله و نه برمداره مگه” ننه جز و بز، کاکا یه چشی، بابا بیل بسر، گندم سر و ته، آب لایلون، درخت پر ریزون، کلاغ قارقارو، مورچه خاک بسر، کتک بتنور افتاده، همه اینا به دست خر” بعدشم با خرش یورتمه مره.
خوب حالا نمیدونم چند نفر این داستان رو شنیدین، مهم نیست، ولی میخوام بدونم برداشتتون چیه از این داستان؟
فکر میکنم شنیده بودم یعنی ریتمیش اشنا بود…شاید میخواد بگه اینقدر یه موضوع کم اهمیت رو کش نباید داد…یا اینکه در مورد یه اتفاق کاراهای بیهوده که هیچ سودی برای اون حادثه نداره نکنیم…
اول اينكه اين داستان يادآور خاطرات يك برهه اي از بچگيمه كه جد مادريم برام داستام ميگفت. يادش بخير.
الآن كه خوندم بلافاصله اين جمله از سينوهه يادم اومد(البته با دخل و تصرف)
تو زمین و زمان همه چیز تغییر میکنه فقط یک چیز هیچ وقت عوض نمیشه و اون حماقت نوع بشره!
کلی صفا کردم با داستانت…آن هم پس از غیبت صغری! با نظر خاتون عزیز موافقم
دم یزی نوشتنت هم گرم