روزی, روزگاری سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و یک شنبه که هر سه دزدهای تر و فرزی بودند و هیچ وقت دم به تله نمی دادند
یک روز, جمعه گوسفندی دزدید؛ برد خانه سرش را برید و گوشتش را آویزان کرد به تاق ایوان و به زنش گفت : اگر من خانه نبودم [...]
بایگانیِ آوریل, 2008
جمعه، شنبه، یکشنبه
ارسالشده در داستان در آوریل 30, 2008 | 3 دیدگاه »
سقوطی پس از پرواز
ارسالشده در شعر, عمومی در آوریل 28, 2008 | ۱ دیدگاه »
شبی به گوشه ی خلوت خدا خدا كردم
ز روی صدق به دلخستگان دعا كردم
ز سینه آه كشیدم دلم، آه شكست
در آن شكستگی دل چه گریه ها كردم
به شوق سجده فتادم به خاك گرم نیاز
نمازهای ز كف رفته را قضا كردم
در آن صفای سحر با طواف كعبه ی عشق
ز مروه سعی پر از جذبه تا صفا [...]
آقا مستقیم(قسمت سوم)
ارسالشده در داستان در آوریل 28, 2008 | بیان دیدگاه »
روزها مي گذشت و رابطه الناز و سامان گرمتر ميشد . تا اينكه روز تولد الناز كه روز 20 ماه آبان بود فرا رسيد . سامان ، امير و آرمين را دعوت كرده بود و در يك كافي شاپ يك تولد كوچك براي الناز گرفته بود . قرار بود بچه ها ساعت 7 بيايند و [...]
ارسالشده در دلنامه در آوریل 26, 2008 | ۱ دیدگاه »
آه ای آدم ها
چه سکوتی دارد
این دل تنهایم
دیرگاهی است که از خاطرتان می نالم
و شما در خوابید
که صدای دل من تلخ تر از آن شده که دریابید
تا سحر می نالم
تا دل شب زده ها بشکندُ
ناله من را برساند به خدا
آه ای آدم ها
قصه غصه غم بار مرا دریابید
دیرگاهی است که صدایم به خدا می ماند
ولی [...]
ای همیشه خوب
ارسالشده در دلنامه, شعر در آوریل 26, 2008 | 2 دیدگاه »
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا [...]
و تو چه میدانی اینها چیستند؟
ارسالشده در ستون آزاد در آوریل 24, 2008 | ۱ دیدگاه »
ارتباط طبیعت ،ضروری ترین شرط برای هنرمند است ،او خود طبیعت است بخشی از طبیعت است در میان فضای طبیعی.(پل کله)
این نوشته به وفای به قول پستهای پیشین به:حاج سعید رکوعی,کسی که به تثلیث زرو زور همیشه گفته نه! و نوشته ی آتی ،به تضمین بقای عمر ،برای سرکار خانم شاعرانه ها.
سعید جان ،
نوشتن حاصل میعان [...]
آرامش
ارسالشده در دلنامه در آوریل 23, 2008 | 2 دیدگاه »
اکنون برای سفر دریایی خود کاملا آماده ام ، و در ژرفای درونم شوق
فراوانی احساس می کنم ……. مگر نه روزهای اندوه من در میان
دیوارهای این شهر قامت کشیده است و طولانی تر از آنها شبهای سیاه
تنهایی ام؟ …… آری ، من حیران آرامشم
چون قضا آيد…
ارسالشده در حکمت در آوریل 23, 2008 | 4 دیدگاه »
آورده اند كه وقتي هدهدي در صحرا مي پريد، كودكي را ديد كه فخي بر زمين مي نهاد. گفت: چه مي كني؟ خواست گويد كه دام نهاده ام تا مرغ گيرم، گفت: فخي نهاده ام تا هدهد گيرم. گفت: تو كي تواني گرفت، كه ديدم و دانستم؟ اين بگفت و برپريد و بر سر درختي، [...]
پرنده…
ارسالشده در دلنامه در آوریل 21, 2008 | 3 دیدگاه »
پرنده ساکت شده بود. نمي خواند. ديگر حتي بال هم نمي زد. تلاشي براي خوردن آب و دانه هم نمي کرد.
غذاي روزهاي پيش، دست نخورده گوشه اي مانده؛ تاب وسط قفس بي حرکت بود. پرنده گوشه اي روي کف قفس نشسته بود.يک هفته اي مي شد که پرنده ساکت شده بود.
يکي دو روز اول، حتي [...]
آقا مستقیم(قسمت دوم)
ارسالشده در داستان در آوریل 21, 2008 | ۱ دیدگاه »
دو روز از آن حادثه گذشته بود و هنگام ملاقات دو دوست همچون گذشته در كنار يكديگر بودند ، با اين تفاوت كه يكي مجروح و دو نفر ديگر براي عوض كردن طبع او آمده بودند .